شاید باید تمام این سال‌ها را تجربه می‌کردم تا جایی در مسیر زندگی، با تو برخورد کنم.
روزی که پیدایت کردم درست شبیه همان زمانی بودی که گمت کرده بودم! ترسیده و زخمی.
تصویرت مدتها بود از ذهنم پاک شده بود اما چشمانت را شناختم.
دوباره با چشم‌هایی برخورد کردم که امن‌ترین و البته غمگین‌ترین نگاه جهان را داشت، امن چون همیشه منتظرم بوده و غمگین از گمشدگی طولانی‌اش.
به سمتت آمدم، همان لحظه تمام زندگی‌ام را مرور کردم و تو را دیدم که در هر خاطره‌ای حضور داشته‌ای اما انگار نمی‌خواستم حضور تو را ببینم.
تو را دیدم که چگونه با صبر و امیدواری تا اینجا را ادامه داده‌ای.
دوام آوردی، درست همان زمان‌هایی که فکر می‌کردم هیچ ادامه‌ای وجود نخواهد داشت، شاهد بودم که چگونه با اینکه نادیده‌ات می‌گرفتم تلاش می‌کردی دیده شوی و به من بگویی : درد هم عبور می‌کند، من کنارت هستم. 
برای تمام این سالها از تو ممنونم
برای تمام لحظاتی که در گوشم زمزمه کردی : این نیز می‌گذرد.
کنارت خواهم ماند این بار صبور و امیدوار 
با هم عبور خواهیم کرد از دردها و بحران‌ها 
با هم عبور خواهیم کرد از تغییراتی که لازم است انجام دهیم.
با هم گذر خواهیم کرد از هر لحظه‌ی این زندگیِ غیر قابل پیش‌بینی.
ممنونم خودم »

 

 


+متن از کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم نوشته‌ی 

#پونه_مقیمی


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

گالری خورشید mgkif تجربه موفق دمی به یاد تو لوسیفر سپیدار افرا 廝守那份愛 نقاشی ساختمان-رنگ آکرولیک-پلاستیک-روغنی-مولتی کالر-پلی استر-رنگ صنعتی-بتونه کناف خبرهایی از بازی های Ea Games رامبو